تبليغاتX
احساس کاغذی

احساس کاغذی

نشاني از احساس كجاست؟!!!...آهاي با شما هستم عابر كوچه بي كسي ها...

 

 

در فکر فرو رفتنم از غم و اندوه جدایی نیست ، من فکر می کنم به اینکه اگر این جدایی ها و تنهایی ها نبود آنوقت جادهء عمر دایره می شد و من در مرکز این پرگار سرنوشت ، کانون واژگان تکرار می گشتم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:1 توسط دل كاغذي |


 

 

بغض قلم را مي شکنم و سياهي جوهر را به رخ تن سپيد دفترم مي کشم ، سياهي موج مي زند در ذهنم که آشفته از خویش و درونی مسحور زده است و واژه اي که با موازي خطوط دفترم بيدادگرانه مي خيزد...آه خيزشي را تصوير کرده ام در دل ، خيزشي که حسرت آه را نغمه خوان برايم يادگار نهاد و من در حسرت عشق تو سکوت را بر هبوط احساسم و روح تغزل و سادگي را بر چهره خرامانم کشيدم تا بداني من همان دلشيفته قديمي ام که گويي از درون مي سوزد و گرمايش سردی نگاهی را آخته به عشق می سازد...سپید یا سیاه ، تفاوتی ندارد فقط خطی بکش به رسم یادگار بر احساسم تا ماندگاری را بشارت دهد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:29 توسط دل كاغذي |


 

 

حجم تنهایی من محدود است و به رنگ ارغوانی جاریست ، در روحم و دلم اکنون در سایهء محض محال آشفته از سر شوق خیال ، محکوم است...آهای با شما هستم که تماشایم می کنید!!! آیا پشت این نقاب ها و صورتک ها همچنان روح تغزل جاریست؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:40 توسط دل كاغذي |


 

 

و روحی که در گذر زمان بالغ شد به صد افسون و صد طعنهء روزگار ، و به نگاهی و دلی آشفته از تکثیر یک استمرار پوچ و من که وامانده در راهم و تو ای همسفر قدیمی ام...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:3 توسط دل كاغذي |


 

 

من ، تو ، تنهایی ، تثلیث بی منتهای جدایی و احساسی بی رنگ از پس دیروز که در غبار ثانیه های ممتد بی کسی محو می شود و آن زاویه از عشق که قائم به حضورت باقیست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:3 توسط دل كاغذي |


 

 

رج به رج ، خط به خط ، وجودم را بخوان و به طواف چشمهایم ، ذکر زندگی را بر لبانت جاری ساز و ببین روز مبادای مرا...در احساس خالی از امیدم و جدا از تنهایی و کلیشه های روزمرگی حرف هر روز و هنوزم تو هستی و یک حس از جنس کاغذی چروکیده ، در دفتر کاهی کودکی ام...

 

 

پ.ن : همین الان متوجه شدم که مشکل یکی از دوستانم حل شد و بازهم دست در دست عشقش به زندگی ادامه میده و مهمتر اینکه هردو خوشحال و سرشار از شوق وصف ناپذیری هستن...خیلی خوشحال شدم وقتی بهم خبرش رو داد...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:52 توسط دل كاغذي |


 

 

به بهت تو طعنه می زنم که چقدر ممزوج احساسی و تاملی بر صف واژه های این سطر و خاطراتی که یادبودشان فریفتن دل است و بس...

 

 

پ.ن : من خیلی اهل قضاوت کردن نیستم ولی گاهی اوقات پیش بینی می کنم برخوردهایی که حس می کنم امکان داره از طرف کسی نسبت بهم بشه و البته پیش بینی درستی داشتم این بار هم مثل گذشته و انتظارش رو هم داشتم ، برای همین خیلی شوکه نشدم و برام قابل درک بود...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:47 توسط دل كاغذي |


 

 

به اندازه یک عمر واژه های تکراری را در کوله پشتی ام به این ور و آن ور می کشم و نگاهی که ممتد شده در مسیر احساس ناپایدار تو و منی که درهر دقيقه بارها ميروم به عمق گذشته ی رفته تا آينده ي نيامده و هيچ قدرتی در اين كائنات نميتواند به هيچ بهانه ی رسمی يا غير رسمی،طبق هيچ وسوسه ی رسمی يا غير رسمی، ذهنم و احساسم را را ممنوع المرور كند و يا از ماندگاری آن اجالتا" جلوگيري به عمل آورد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:15 توسط دل كاغذي |


 

 

و من سخت خسته ی سخت دلشکسته، هنوز دوست دارم در تاريخ ملت بی تاريخ ماندگار شوم كه بند ناف بريده را كنار سر بريده در موزه اي از جنس خاک همين خاك بي طرف بي منت مهربان كه هر روز به زنا واداشته ميشود نگه می دارد و امروز که ستود ، فردا لعنت ميكند .

من هنوز دوست دارم ماندگاری تاريخی ام در جغرافيای بند ناف باشد، حتی بی اميد به فرض ناممکنی و یا آرزوی معجزه ای...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:22 توسط دل كاغذي |


 

 

من دلم مي خواست كه انسان فارغ از هر برچسبي فقط انسان بود!!!

من دلم مي خواست هيچ ترسي جرات نداشت حريم اعتبار هيچ انساني را لكه دار كند...

من دلم مي خواست اينجا همينجا بود بي حضور هيچ تحميلي ، نه جنگ تحميلی ، نه صدای تحميلی ، نه باور تحميلی و نه نگاه تحميلی...

من دلم مي خواست بند نافي كه در اين خاك بريده ميشد به تو حق ميداد، به تو هويت ميداد ، هويتی از جنس همين خاك ، و مصونت ميكرد ، تنها همين بند ناف بريده...

من امروز بعد از سالها اصرار به بودن ،بعد از سالها ميل به تحمل پنهان، باز هم در پنهان بسيار خسته ام ، آنقدر که نه پاي رفتن دارم و نه دل ماندن ، و نه حتی جايي براي ماندن!!!

جهان اما بزرگ است ، خيلي بزرگ  و من نميدانم كه اين جغرافيا آيا در تاريخ دخيل ميشود يانه!!!

و من نميدانم كه اين در تاريخ ماندن را آيا محدوديت هيچ محدوده ي جغرافيا محدود ميكند يانه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:57 توسط دل كاغذي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نشاني از احساس كجاست تو میدانی؟!!!...آهاي با شما هستم عابر كوچه بي كسي ها


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387



پيوندها

~~~ نیروی جوان ~~~
~~~ صدای دوست ~~~
~~~ گل یخ ~~~
~~~ آرامش ما ~~~
~~~ تنهايي ~~~
~~~ خسته ~~~
~~~ عاشقانه ها ~~~
~~~ معمار رسکت ~~~
قالب هاي نايت اسکين


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin